به نام خدا
صدای نقاره ی تو بلند میشود
هوا عجیب عالی است ، هوا بارانی است!
صحن انقلاب خیس است از باران!
انگار کن که باران همه ی ما را ،که به آنجا پناه آورده ایم شستشو می دهد!
مگر نه این است که حرم تو ملجا درماندگان است؟؟؟
داشتم می گفتم، وقتی صدای نقاره صحن انقلاب تو بلند میشود، انقلابی می کند در روح خسته ی من!!
گویی که بر فرشی خاک و غبار گرفته ، تکه چوبی را مدام می کوبند تا تمام غبارها به تدریج از روی فرش بلند شود! با هر ضربه ی نقاره ،مقداری غبار بلند می شود.
تا شاید این روح زنگار گرفته ی من ، تنها کمی ، بیاساید از این سنگینی که برای خودش ساخته است!
و من رو به روی گنبد زرد تو نشسته ام و آرام با تو سخن می گویم!
با امید دنیا و آخرتم!!!
به نام خدا
سلام
خیلی اتفاق عجیبیه ! مدت هاست به اینجا سر نزدم ! راستش را بخواهید شناسه ی ورود و رمز عبور را فراموش کرده بودم و حس و حال پیگیری هم نداشتم!
این روزها، یعنی اوایل ماه رجب ، چهارمین سالگرد سفرم به خانه ی خدا ست! و خیلی اتفاقی به اینجا سر زدم !
و خیلی اتفاقی شناسه ورود و رمزی را که به ذهنم رسید وارد کردم! و درست بود!
البت نیک می دانم که اتفاق در این دنیا معنای خاصی ندارد و همه چیز ، خواست خداوند است!
این اتفاقات ، را فال نیکی می گیرم بر روزهای سختی که در حال گذراندن هستم!
شاید شروعی دوباره داشته باشم بر خاطراتم!
بر این برهه از گذشته ام ...
شاید....
- ببخشید بقیع چه ساعتی باز می شه؟
- برای خانم ها هر روز از ساعت 4:30 تا 6 که از ساعت یه ربع به 6 شروع به بیرون کردن خانم ها می کنند مواظب باشید ماموران اینجا با هیچ کس شوخی ندارند! البته این ساعتی که گفتم همانطور که می دانید پشت نرده ها !!
- ببخشید آقایان چه ساعتی می توانند بروند؟
- همین ساعتی که گفتم با یک ساعت بعد از نماز صبح.
- چقدر کم !! یعنی چی ؟ خوب ما پشت میله ها چه کار می تونیم بکنیم ؟ چرا اینقدر کم؟
- تا چند سال پیش همیشه باز بوده ، دو سه سالی است که زمانبندی شده!!
* * *
یه ربع به پنج آنجا بودیم جمعیت زیادی که اکثرا ایرانی بودند برای زیارت آمده بودند !! و چقدر عجیب سنگین بود !! پشت نرده ها از قسمتی که بالا می رفتی، قسمت چپ خلوت تر بود تقریبا میشه نزدیک قبر خانم ام البنین . همراه با دوستان به انجا رفتیم اینقدر غربت انجا بود که هیچ چیز نمی توانستیم بخوانیم بارانی از اشک بود که از چشمانمان بی اختیار جاری می شد.
اولین زیارتِ یک ساعته مان با سوز و اشک و آه گذشت و نفهمیدیم چگونه گذشت ، وقتی به خود آمدیم ساعت یه ربع به 6 بود که با صدای بلند چند مرد خیلی درشت عرب : « ایرانی رو ! رو ! وقت تمام! » بیرون آمدیم .از باب علی (علیه السلام) وارد مسجد النبی شدیم و زیارات و نمازهای مربوط به بقیع را آنجا خواندیم و پس از نماز مغرب و عشا به هتل برگشتیم.
* * *
وقتی بقیع را دیدم ، با همه ی وجود دلم برای مشهد امام رضا (ع) تنگ شد برای خدام های محترم و با صفاش ، برای پنجره فولاد ، برای ضریح زیبا و دسته گلهای بزرگ رز و مریمی که رویش هست و برای گنبد طلای آقا دلم پر کشید!!
چقدر دوست داشتم مثل مشهد 4 ضریح زیبا می دیدم اما افسوس !!! ، 4 تکه سنگ کوچک که به دلیل ازدحام آقایان در اطرافش، از پشت میله اصلا مشخص هم نبود!! انگار نه انگار که بارگاه و محل دفن 4 معصوم ، 4 نور، که برای هدایت ما فرستاده شده اند، هستند!
با تمام وجودم حس کردم و رسیدم به این موضوع که غم و غربت امام اینجا معنا و مفهوم پیدا می کنه ، 4 امام بزرگوار در زادگاهشان ، اصلا چرا راه دور ؟ کنار جد بزرگوارشان این چنین !!
خدایا فرج امام زمان را نزدیک بفرما!
